کسی به فکره گل ها نیست..
کسی به فکره ماهی هانیست..
کسی نمی خواهد..
باورکند که باغچه دارد میمیرد..
که قلبه باغچه درزیر آفتاب ورم کرده است..
که ذهن باغچه دارد آرام آرام..
ازخاطرات سبز تهی میشود..
و حس باغچه انگار..
چیزی مجردست که در انزوای باغچه تزک برداشته است..
حیاط خانه ی ماتنهاست..
حیاط خانه ی ما
درانتظاربارش یک ابر ناشناس..
خمیازه میکشد..
و حوض خانه ی ماخالیست..
ستاره های کوچک بی تجربه..
ازارتفاع درختان به خاک می افتند..
وای میان بنجره های بریده رنگ خانه ماهی ها
شب هاصدای سرفه می اید..
حیاط خانه ماتنهاست..
برچسب:
نویسنده: رویا